سطرچین | ۲۱ درس برای قرن ۲۱

این نوشته بخشی از مجموعه‌ی «سطرچین» است؛ جایی که بخش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خوانم را ثبت می‌کنم. در هر پست از سطرچین معمولاً این‌ها را می‌خونید: معرفی اجمالی کتاب، جملات منتخبی از کتاب که موقع خوندن هایلایت کردم (گاهی هم برداشت یا توضیح کوتاه من درباره‌ی بعضی از آن‌ها)، و در پایان نظر من درمورد کتاب (معمولاً همون یادداشتی که روی گودریدز گذاشتم).

املای واژه‌ها و شکل نگارش کلمات تا حد ممکن مطابق نسخه‌ای از کتاب‌هاست که در اختیارم بوده. فقط فاصله‌گذاری‌ها گاهی بر اساس برداشت من انجام شده (چون از روی نسخه‌ی چاپی همیشه دقیق قابل تشخیص نیست.)، اگر جایی غلط املایی یا خطایی دیدید خوشحال می‌شم توی دیدگاه‌ها بگید تا اصلاحش کنم.

فهرست همه‌ی مطالب سری «سطرچین» را می‌توانید اینجا ببینید.

درباره‌ی کتاب

یواال نوح هراری ترجمه‌ی سودابه قیصری نشر مانوش پارسه

حرفم درباره‌ی این کتاب

سطرها

مقدمه

  • در این کتاب، می‌خوام بر «اینجا» و «اکنون» تمرکز کنم. تمرکز من بر مسائل جاری و آینده‌ی بی‌واسطه‌ی جوامع بشری است. اکنون چه چیزی در حال روی‌دادن است؟ بزرگ‌ترین چالش‌ها و مهم‌ترین انتخاب‌های امروز چیست؟ به چه چیزی باید توجه کنیم؟ چه چیزی باید به کودکانمان بیاموزیم؟
  • البته، هفت میلیاردانسان، هفت میلیارد برنامه‌ی خاص خود را دارند و همان گونه که بلاً اشاره شد، تفکر درباره‌ی مهم‌ترین مسائل و اثرات آن بر دیگر چیزها، تجملی است که نصیب هر کسی نمی‌شود.
  • جهان یکپارچه، فشاری بی‌سابقه بر رفتار و اخلاقیات شخصی ما وارد می‌کند. هر کدام از ما میان تارعنکبوت‌های به‌شدت همه‌جانبه به دام افتاده‌ایم، که از یک‌سو حرکات ما را محدود می‌کنند، اما از سوی دیگر، کوچک‌ترین جنبش ما را تا مقاصد دور دست منتقل می‌کنند. روال روزانه‌ی زندگی ما، زندگی مردم و حیوانات آن‌سوی دنیا را تحت تأثیر قرار می‌دهد و برخی رفتارهای شخصی می‌تواند به طور غیرمنتظره‌ای، تمام جهان را مشتعل کند، مثل اتفاقی که در خودسوزی محمدبوعزیز در تونس روی داد و بهار عربی را موجب شد، همچنین زنانی که داستان‌های خود را از آزار جنسی علنی کردند وجنبش می‌تو جرقه خورد.

۱

  • بشر همیشه در اختراع ابزار، بهتر از استفادهی‌ی عاقلانه از آن‌ها عمل کرده است.
  • دموکراسی برپایه‌ی اصول اخلاقی آبراهام لینکن پایه گذاری شده که در آن «تو می‌توانی گاهی همه‌ی مردم را فریب بدهی و برخی مردم را همیشه، اما نمی‌توانی همیشه،‌همه‌ی مردم را فریب بدهی.» اگر حکومتی فاصد باشد و نتواند زندگی مردم را بهبود ببخشد، به قدر کفایت شهروندان عاقبت این را می‌فهمند و آن را عوض می‌:نند. اما کنترل حکومت بر رسانه‌ها، منطق لینکلن را زیر سؤال  می‌برد، زیرا مانع اطلاع شهروندان از حقیقت می‌شود. از طریق سلطه بر رسانه‌ها، الیکارشی حاکم می‌تواند مکرراً تقصیر همه‌ی شکست‌هایش را به گردن دیگران انداخته و توجهات را به سوی تهدیدهای بیرونی، چه واقعی و چه ساختی،‌ منحرف کند.
    وقتی تحت چنین الیگارشی‌ای زندگی کنید، همیشه بحران‌هایی وو دارد یا به طریقی موضوعات ملال‌آوری چون سلامت و آلودگی هوا تقدم دارند. اگر ملتی با حمله‌ی خارجی یا قدرت‌های شیطانی مواجه شود، چه کسی برای نرگانی از بیمارستان‌های بسیار شلوغ و رودخانه‌های آلوده وقت دارد؟ با تولید جریان پایان‌ناپذیری از بحران ّا، یک الیگارشی فاسد می‌توواند حاکمیت خود را تا بی‌نهایت ادامه دهد.

۳

  • وقتی بریتانیا باید تصمیم می‌گرفت که آیا اتحادیه‌ی اروپا را ترک کند یا نه، دیود کامرون نخست‌وزیر، از ملکه الیزابت دوم، اسقف اعظم کلیسای کانتربری یا نخبگان آکسفورد و کمبریج برای حل مشکل چیزی نپرسید. حتی از اعضای پارلمان هم کمک نخواست. او ترجیح داد رفراندومی برگزار کند که در آن از تک‌تک بریتانیایی‌ها پرسیده شد:«چه احساسی در این‌باره دارید؟»
    ممکن است بگویید که باید پرسیده می‌شد «چه فکری می‌کنید؟» نه «چه احساسی دارید؟» اما این ایده‌ی رایج غلطی است. رفراندوم‌ها و انتخابات همیشه درباره‌ی احساسات آٔم‌هاست نه درباره‌ی منطق آنان. اگر دموکراسی به معنای تصمیم گیری منطقی بود، به‌یهچ‌وجه دلیلی برای دادن حق رای مساوی به همه‌ی مردم وجود نداشتت -یا حتی دادن حق رای به مردم. شواهد وسیعی وجود دارد که برخی مردم، خیلی بیشتر از بقیه با علم و منطقی هستند، به‌ویژه وقتی موضوع مربوط به مشکلات خاص سیاسی و اقتصادی باشد.

۴

  • جوامع باستانی شکارچی- گردآوردنده بیشتر از هر جامعه‌ی انسانی پس از خود، تساوی‌طلب بودند، زیرا دارایی کمی داشتند.
  • دارایی پیش‌نیاز نابرابری درازمدت است.
  • مازاد بر نیاز بودن بسیار خطرناک است. (درمورد توده ها و بی معنی شدن کار و خطر هوش مصنوعی و اینهاست. تایپیست.)
  • در کل کتاب، اغلب از اول شخص جمع برای صحبت درباره‌ی آینده‌ی بشر استفاده کرده‌ام. من درباره‌ی آنچه «ما» برای حل مشکلات‌«مان» نیاز داریم، صحبت می‌کنم. اما شاید «ما»یی وجود نداشته باشد. شاید یکی از بزرگ‌ترین مشکلات ما این است که گروه‌های انسانی مختلف، آینده‌هایی کاملاً متفاوت دارند. شاید در برخی نقاط جهان، باید به کودکانمان بیاموزیم که کدهای کامپیوتری بنویسند، در حالی که در بخش‌های دیگر، بهتر باشد به آن‌ها سریع‌تر کشیدن زه و شلیک مستقیم را یاد بدهیم.

۵

  • بشر میلیون‌ّا سال بدون مذهب و بدون ملت زندگی کرد؛ احتمالاً بدون آن‌ها، با خوشحالی در قرن بیست‌ویکم هم زندگی می‌کند. اما اگر از جسم خود بیگانه شود، نمی‌تواند با خوشنودی زندگی کند. اگر با بدن خودت راحت نباشی، هرگز با دنیا راحت نخواهی بود.

۶

  • دولت‌های موفق همیشه شبیه هم‌اند، اما هر دولت ضعیفی به روش خود شکست می‌خورد.

۷

  • با این همه به مدت هزاران سال، انسان خردمند و اجداد انسان گونه‌اش در جوامع کوچک و صمیمی – نه بیشتر ز چند ده نفر- زندگی کردند. انسان‌ها به‌آسانی به گروه‌های کوچک نزدیک به‌هم، مثل یک قبیله، گروه سربازی یا شغل خانوادگی وفادار می‌مانند، اما به سختی می‌شود وفاداری آن‌ها به میلیون‌ها غریبه‌ی خارجی را طبیعی دانست.
  • ناسیونالیست‌های متعصبی که فریاد برمی‌آوردند «اول، کشور ما!» باید از خود بپرسند آیا کشورشان به تنهایی، بدون یک نظام قوی همکاری بین‌المللی می‌تواند از جان – یا حتی از خود- در برابر نابودی اتمی حفاظت کند.
  • اما از سویی دیگر، چه کسی گفته که زندگی آسان بوده؟ با آن کنار بیایید.

۹

  • نژادپرستی سنتی رنگ باخته است، اما حالا جهان پر از «فرهنگ‌دوستان» است. (اشاره به فرهنگ غربی و فرهنگ خاورمیانه‌ای‌های مهاجر)

۱۱

  • حماقت بشر یکی از مهم‌ترین نیروهای در تاریخ است، اما ما اغلب به تنزل ‌دادن آن گرایش داریم.

۱۲

  • بسیاری از ادیان ارزش فروتنی را تحسین می‌کنند اما بعد، خود را مهم‌ترین چیز جهان تصور می‌کنند.

۱۳

  • این ایده که به موجودی فراطبیعی نیاز داریم تا ما را مجبور به رفتاری اخلاقی کند، به معنای پذیرفتن این است که اخلاق چیزی غیر طبیعی است. (اما اصلاً این طور نیست. میمون ها و موش ها و شامپانزه ها هم اخلاق دارن تایپیست)

۱۴

  • سؤال‌هایی که نمی‌توانید پاسخ بدهید، معمولاً بسیار بهتر از پاسخ‌هایی هستند که نمی‌توانید در آن‌ّا تردید کنید.
  • وقتی قرار باشد مهم‌ترین تصمامت تاریخ زندگی را بگیریم، من به‌شخصه بیشتر به کسانی اعتماد می‌کنم که ناآگاهی و غفلتشان را بپذیرند تا کسانی که  ادعای خطاناپذیری و معصومیت دارند. اگر می‌خواهید مذهب، ایدئولوژی یا جهان‌بینی‌تان، جهان را رهبری کند، اولین سؤال من از شما این است: «بزرگ‌ترین اشتباهی که عقیده، ایدئولوژی یا جهان‌بینی شما مرتکب شد چه بود؟ کجا اشتباه کرد؟» اگر نوانی چیزی جدی مطرح کنی، ابداً به تو اعتماد نمی‌کنم..

۱۵

  • اما اگر می‌خواهید تا عمق هر موضوعی پیش بروید، به وقت زیادی نیاز دارید، و به ویژه به امتیاز وقت‌کشی. شما به تجربه کردن راه‌های بی‌حاصل نیاز دارید، به کاوش بن‌بست‌ها، ایجاد فضایی برای تردیدها و ملال وقت اضافه برای اینکه بذرهای کوچک بصیرت آهسته رشد کنند و شکوله دهند. اگر نمی‌توانید وقت اضافه‌ای به این کاها اختصاص دهید، هرگز حقیقت را نخواهید افت.

۱۶

  • حقیقت تلخ این است که جهان، برای مغزهای شکارچی -گرد آورنده‌‌ی ما بیش از حد پیچیده شده است.

۱۷

  • از سوی دیگر، شما نمی هوانید توده‌‌های مردم را بدون اتکا به برخی اسطوره‌ها، به طور مؤثر سازماندهی کنید. اگر به حقیقت ناب بچسبید، تعداد کمی از شما پیروی می‌کنند.
  • حقیقت و قدرت فقط تا همین ا با هم همسفرند. دیر یا زود مسیرشان جدا خواهد شد. اگر قدرت می‌خواید، گاهی مجبور خواهید شد افسانه‌ها و اساطیر را نشر دهید. اگر می‌]واهید حقیقت جهان را بدانید، گاهی مجبور می‌شوید قدرت را انکار کنید.
  • قدرتمندترین تشکیلات عالمانه- چه کشیشان مسیحی، ماندرین‌های کنفوسیوسی یا ایدئولوگ‌های کمونیست – اتحاد را بر حقیقت ارجح می‌دانستند. برای همین آن‌قدر قدرتمند بودند.
  • خودمان نمی‌توانیم همه‌چیز را روارسی کنیم. اما دقیقاً به همین دلیل، باید حداقل به‌دفت منابع اطلاعاتی  محبوبمان را وارسی کنیم- چه روزنامه باشد، چه وب‌سایت، شبکه‌ی تلویزیونی یا یک شخص.

۱۹

  • بنابراین بهترین پندی که می‌توانم به نوجوانان پانزده‌ساله‌ای که در مدرسه‌ای قدمی، در جایی در مکزیک، هند یا الاباما گیر افتاده‌اند بدهم، این است: زیاده از حد به بزرگسالان اعتماد نکنید. بیشتر آن‌ها خوش‌نیت هستند، اما دنیا را درک نمی‌کنند.
  • در گذشته، پیروی از بزرگسالان، قماری نسبتاً ایمن بود، زیرا دنیا را به خوبی می‌فهمیدند و دنیا به آرامی تغییر می‌کرد. اما قرن بیست‌ویک قرار است متفاوت باشد. به دلیل سرعت فزاینده‌ی تغییر، هرگز نمی‌توانید مطمئن باشید آنچه بزرگسلان به شما می‌گویند حکمتی جاودانه است یا تعصبی منسوخ شده.
  • … البته، اگر می‌خواهید کنتر بر زندگی شخصی و آینده‌ی خود را تا حدودی حفظ کنید، مجبورید کمی سریع‌تر از الگوریتم ها بدوید، سریع‌تر از آ«ازون  و دولت، و قبل از اینکه آن‌ها شما را بشناسند، خودتان را بشناسید. برای تند دویدن، بار زیادی با خود نبرید. تمام توهمات خود را جا بگذارید، آن‌ها بسیار سنگین‌اند.

۲۰

  • همه‌ی داستان‌ها ناقص‌اند. با این همه، به منظور ساخت هویتی بادوام برای خودم و معنا دادن به زندگی‌ام، واقعاً نیازی به داستانی کاملاً عاری از نقاط کور و تضادهای درونی ندارم. برای معنابخشیدن به زندگی‌ام، یک داستان باید فقط دو شرط داشته باشد؛ اول، باید ننقشی برای ایفاکردن به من بدهد. احتمال اینکه یک قبلیه‌نشین گینه‌ی نو به صهیونیسم یا به ناسیونالیسم صرب معتقد باشد، وجود ندارد، زیرا این داستان‌ها هیچ اهمیتی به اگینه‌ی نو یا مردم آن نمی‌دهد. مثل هنرپیشگان فیلم‌ها، آدم‌ها فقط سناریویی‌هایی را دوست دارند که نقش مهمی را برای آن‌ها در نظر گرفته بشاد.
    دوم، در حالی که یک داستان خوب نیازی به امتداد تا بی‌نهایت ندارد، باید تا ورای افق‌های من امتداد یابد. داستان باید هویتی برای من تدارک ببیند و با قرار دادن من داخل چیز بزرگ‌تر از خودم، به زندگی‌ام معنا ببخشد. اما همیشه این خطر وجود دارد که اشروع به فکر کردن در این باره کنم کنم که چه چیزی به این «چیزی بزرگ‌تر» معنا می‌دهد.
  • جمله‌ی مشهوری از ناپلئون نقل می‌شود که می‌تواند کاری کند مردان جانشان را برای روبانی رنگارنگ فدا کنند. (منظورناپلئون پرچمه)
  • … از همه‌ی چیزهای جهان، رنج کشیدن واقعی‌ترین است.
  • اگر می‌خواهید مردم واقعاً افسانه‌ای را باور کنند، آن‌ها را اغوا کنید تا برای افسانه فداکاری کنند. وقتی برای یک داستان رنجی متحمل شوید، معمولاً همین برای قانع کردن شما بر اینکه داستان واقعی است، کافی است.
  • اگر به خاطر اعتقادتان به خدا یا ملت رنج می‌برید، این ثابت نمی‌کند که باورهایتان صحیح هستند. شاید صرفاً دارید هزینه‌ی ساده‌لوحی‌تان را می‌پردازید. هرچند، اکثر مردم دوست ندارند بپذیرند نادنان هستند. در نتیجه، هرچه بیشتر برای باوور خاصی فداکاری کنند، ایمانشان قوی‌تر می‌شود.
  • وقتی به نام داستانی، رنج را بر خود تحمیل می‌کنید، به شما انتخابی می‌دهد:«یا داستان حقیق است یا من آدم ساده‌لوحی هستم.» وقتی رنج را بر دیگران تحمیل می‌کنید هم یک انتخاب داریدم:«یا داستان حقیقی است یا من آدم رذلی هستم.» و درست همان گونه که نمی‌خواهیم قبول کنیم ساده‌لوح هستیم و همچنین نمی‌خواهیم بپذیریم رذل هستیم ترجیح می‌دهیم باور کنیم که داستان حقیقی است.
  • …. به طور خلاصه، در حالی که ناسیونالیسم به من آموزش می‌دهد که ملت من یگانه است و من تعهدات خاصی نسبت به آن دارم، فاشیم می‌گوید ملت من برترین است و من تعهدات منحصربه‌فردی به آن مدیونم و صرف‌نظر از اینکه شرایط چه باشد، نباید منافع هیچ گروه یا فردی را بر منافع ملت خودم تریجیح بدهم. حتی اگر ملتم با تحمیل رنج و فلاکت بر میلیون‌ها غریبه در سرزمینی دور، فقط منافعی جزئی کسب کند، من نباید هیچ تردیدی درباره‌ی حمایت از ملتم داشته باشم. وگرننه، خائنی مطرود هستم. اگر ملتم تقاضا کند که میلیون‌ها آدم را بکشم، باید میلیون‌ها نفر را بکشم. اگر ملتم درخواست کند که به حقیقت و زیبایی خیانت کنم،‌باید به حقیقت و زیبایی خیانت کنم.
  • یک فاشیت چگونه هنر را ارزیابی می‌کند؟‌یک فاشیست چگونه می‌داند فیلمی خوب است یا نه؟‌بسیار آسان. فقط یک معیار وجود دارد. اگر فیلم به منافع ملی خدمت می‌کند، فیلم خوبی است. اگر فیلم در خدمت منافع ملی نیست، فیلم بدی است. و یک فاشیست چگونه تصمیم می‌گیرد چه چیزی به بچه‌ها در مدارس آموزش داده شود؟ از همان معیار استفاده می‌کند. به کودکان چیزی را بیاموزید که در خدمت منافع ملی باشد، حقیقت هیچ اهمیتی ندارد.
  • مشکلی که با شر داریم این است که در زندگی واقعی ضرورتاً زشت نیست. می‌تواند بسیار زیبا بشاد. مسیحیت این را بهتر از هالیوود می‌دانست، برای همین هنر قدیمی مسیحی مایل بود شیطان را به شکل مردی جذاب ترسیم کند. برای همین، مقاومت در برابر وسوسه‌های شیطان آن‌قدر سخت است. همین‌طور، مقابله با فاشیسم. وقتی به آینه‌ی فاشیم نگاه  می‌کنی، چیزی که آنجا می‌بینی، ابداً زشت نیست.
  • چیزی در اینجا منطفی به نظر نمی‌رسد. اگر کشته‌شدگان به دست نیروی هوایی فرانسه، حالا به راستی در بهشت هستند، چرا باید کسی به دنبال انتقام از مرگ آن‌ها بشاد؟ دقیقاً، انتخاقم برای چه چیزی؟‌برای فرستادن مردم به بهشت؟‌اگر همین الان مطلع شده‌اید که برادر عزیتان برنده‌ی بلیط تخب‌آزمایی شده، آیا برای گرفتن انتقام، باجه‌های فروش بلیت بخت‌ازمایی را منفجر می‌کنید؟ پس چرا در پاریس وحشیگری می‌کنی فقط برای اینکه نیروی هوایی فرانسه بلیت یکسره به بهشت را به چند تن از برادرانتان داده؟ حتی اگر موفق شدید فرانسه را از بمباران بیشتر در سوریه منصرف کنید، کار بدتری کرده‌اید، زیرا در آن صورت،‌مسلمانان کمتری به بهشت می‌روند.
  • این انگشتان خود ماست که کتب مقدس را نوشت و مغز خودمان به آن‌ها قدرت داد. بدون تردید داستان‌های زیبایی هستند، اما لیل را فقط باید از چشم مجنون دید. امکن متبرکه،‌مقدس هستند،  فقط به دلیل احساساتی که آدم‌ها هنگام رفتن به آنجا تجبریه می‌کنند. فن‌نفسه، جهان فقط شلم‌شوربایی از تم‌ّاست. هیچ‌چیز ذاتاً زیبا، مقدس یا جذاب نیست؛‌احساسات بشر آن‌ها را یانگونه می‌نمایاند. احساسات بشر است که سیب سرخ را اعواکننده و تکه‌ای مدفوع را نفرت‌انگیز جلوه می‌دهد. اجساسات انسانی را از ما بگیرند، فقط خوشه‌ای ملوکول از ما باقی می‌ماند.
  • اگر منظورتان از« ارادیه‌ی ازاد»، آزادی آنجام چیزی است که دلتان می‌خواهد، پس بله، انسان‌ها اختیار دارند. اما اگر منظورتان از «اراده‌ی آزاد»، آزادی انتخاب این است که چه چیزی را آرزو کنید،‌ پس نه، انسان‌ها اختیاری ندارند.
  • و برای درک خودمان، یک گام اساسی این است که بپذریرم «خوده داستانی جعلی سات که مکانیزم‌های تو در توی مغزمامن،‌به طور مداوم، جعل، روزآمدسازی و بازنویسی می‌کند.
  • دیدن مردمی که ساعت‌هایی بی‌شمار را صرف ساختن و پیراستن یک خود بی‌نقص در اینترنت می کنند، به  ساخته‌ی خودشان وابسته می‌شوند و آن را با حقیقت خود اشتباه می‌گیریند، بهت آور و ترسناک است. این گونه است که یک تعطیلی خانوادگی پر از ترافیک شدید، جر و بحث‌های پیش‌پاافتاده و سکوت‌های عصبی، به مجموعه‌ای از مناظر زیبا، شام‌های عالی و صورت‌های خندان تبدیل می‌شود؛ ۹۹ درصد چیزی که از سر می‌گذارنیم، هرگز بخشی از داستان «خود» نمی‌شود.
  • مردم می‌پرسند«‌من چه کسی هستم؟« و انتظار دارند داستانی برایشان گفته شود. اولین چیزی که باید درباره‌ی خودتان بدانید این است که شما قصه نیستند.
  • بودا یاد داد که سه واقعیت اصلی گیتی این‌ها هستند: همه‌چیز دددائماً در حال تعییر است، هیچ‌چیز جهره‌ای دیرپا ندارد و هیچ‌چیز کاملاً رضایت بخش نیست. شما می‌توانید  دورترین نقاط کهکشان، بدن خود یا ذهنتان را کاوش کنید، اما هرگز با چیزی که تغییر نمی‌کند،‌جوهره‌ی ابدی دارد و کاملاً راضی‌تان می‌کند، مواجه نخواهید شد.
  • سؤال بزرگ بشر این نیست که «مفهوم زندگی چیست؟» بلکه ترجیخاً این است که «چگونه جلوی رنج‌بردن را بگیرم؟»

۲۱

  • اما معمای واقعی زندگی این نیست که پس از مرگ چه اتفاقی می‌افتد، بلکه این است که قبل از مرگ چه روی می‌دهد. اگر می‌خواهید مرگ را بقهمید باید زندگی را بفهمید.
  • بسایری از مردم، از جمله بسیاری از دانشمندان، به قاطی کردن ذهن با مغز گرایش دارند، اما این دو واقعاً بسیار متفاوت‌اند. مغز شبکه‌ای مادی از عصب‌ها، سیناپس‌ّا و مواد بیوشیمیایی است. ذهن جریانی از تجارب شخصی چون درد، لذت،‌خشم و عشق است.
  • اگر این کتاب را خوانده‌اید، مشتاقم نقد یا سطری را که براتون برجسته بوده بشنوم. تجربهٔ شما همیشه به کامل‌تر شدن سطرچین کمک می‌کنه. و اگر در متن هم به لغزش یا نکتهٔ نگارشی‌ای برخوردید، خوشحال می‌شوم در کامنت‌ها بگویید تا درستش کنم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت