این نوشته بخشی از مجموعهی «سطرچین» است؛ جایی که بخشهایی از کتابهایی که میخوانم را ثبت میکنم. در هر پست از سطرچین معمولاً اینها را میخونید: معرفی اجمالی کتاب، جملات منتخبی از کتاب که موقع خوندن هایلایت کردم (گاهی هم برداشت یا توضیح کوتاه من دربارهی بعضی از آنها)، و در پایان نظر من درمورد کتاب (معمولاً همون یادداشتی که روی گودریدز گذاشتم).
املای واژهها و شکل نگارش کلمات تا حد ممکن مطابق نسخهای از کتابهاست که در اختیارم بوده. فقط فاصلهگذاریها گاهی بر اساس برداشت من انجام شده (چون از روی نسخهی چاپی همیشه دقیق قابل تشخیص نیست.)، اگر جایی غلط املایی یا خطایی دیدید خوشحال میشم توی دیدگاهها بگید تا اصلاحش کنم.
فهرست همهی مطالب سری «سطرچین» را میتوانید اینجا ببینید.
دربارهی کتاب
ماکوس الیوس نشر میلکان ترجمهی حسام شیخحسنی
حرفم دربارهی این کتاب
سطرها
- آگنوستیک: به این معنی که نگاهش بیطرفانه است و نظری در قبال آن ندارد.
- به عبارت دیگر، هیچ شئ و رخدادی مشکلساز نیست؛ جز قضاوتی که بر آنها سوار میکنیم.
- مارکوس مکرراً به ما میگوید که ما نه برای خودمان، که برای دیگران خلق شدهایم، و طبیعت ما اساساً طبیعتی دگردوست است.
- هراکلیتوس گفته بود:«نمیتوانیم دو بار در یک رود قدم بگذاریم.»
- مانند دیگر رواقیون متأخر که سنکا نمونهی برجستهی آن است، مارکوس مایل بود حقیقت را هر آنجا که یافت، بپذیرد.
- مارکوس به ما نه راه رسیدن به شادمانی، که راه تحمل دردها را نشان میدهد. رواقیگری تأملات اساساً یک فلسفهی تدافعی است.
- از روستیکوس، آموختم که لازم است به شخصیت خود نظم بدهم و آن را تربیت کنم.
- … و از او آموختم که چگونه لطف دوستان را در حق خود بپذیرم، بدون آنکه عزت نفس خود را از کف دهم یا قدرناشناس جلوه کنم.
- …. الگویی از جذبهی بدون تکبر.
- آموختم که چگونه در رویارویی با دوستان همدردی و در برابر افراد نابلد و بیقیدوبند بردباری پیشه کنم.
- به من آموخت اصولی را که باید در زندگی به آنها پایبند باشم، با فهم و با منطق، ارزیابی و بررسی کنم.
- از الکساندر، آموختم مدام اشتباهات دیگران را در مقابلشان اصلاح نکنم و مخصوصاً اگر کلمهای را اشتباه به کار بردند یا در نحوهی نوشتن یا تلفظ چیزی اشتباه کردند، به آنها حملهور نشوم…
- از کاتولوس آموختم از کنار دلخوری دوستانم از خود، هر چند نابجا باشد، بیاعتنا عبور نکنم؛ بلکه سعی بر دلجویی داشته باشم.
- ….. و امیدواری در سختیها، علیالخصوص بیماری.
- و داشتن شخصیتی متوازن: وقار و بخشش در کنار هم.
- و به ثمررساندن کار بدون بهانهجویی.
- …. و اینکه چون به تصمیمی میرسید، پایبندی کامل به آن داشت.
- و آنکه از قبل، خیلی قبلتر از شروع کارها، برنامهریزی میکرد و دقت عمیقش حتی به امور کوچک بسیار بود.
- از خود به قدر ککافی مراقبت میکرد. در سلامتی و ظواهر حود وسواس نبود؛ اما آنان را نادیده نمیانگاشت.
- هرگز از خود بیادبی نشان نمیداد، یا آنکه کنترل خود را از دست بدهد یا آنکه به خشم آید.
- …. که میدانست چگونه از چیزهایی لذت ببرد یا پرهیز کند که اکثر مردم پرهیزکردن از آنان را سخت و لذتبردن از آنان را آسان میدیدند…
- و در نهایت خرد. آن را چنان به کار گیر که گویی مردی کهنسال و فرزانه هستی.
- … زمانی که به تو اختصاص داده شده، محدود است و چنانچه از آن برای آزادکردن خود استفاده نکنی، میگذرد و هرگز بازنمیگردد.
- آیا امور مختلف حواس تو را پرت میکنند؟ پس زمانی بگذار تا چیزی ارزشمند را بیاموزی. که به خودت اجازه ندهی به هر سویی کشیده شوی. حواست باشد تا در مقابل هرچیزی که موجب حواسپرتی است، از خود محافظت کنی. آدمیانی که تمام زندگیشان را با مشقت کار میکنند اما هدفی ندارند که تمام فکر و انگیزهشان را متوجه آن کنند، وقتشان را هدر میدهند، حتی وقتی که بهسختی مشغول کارند.
- تئوفراستوس میگوید در مقایسهی گناهی که مردم مرتکب میشوند، آنهایی که از روی میل انجام میگیرند، بدتر از آنهایی هستند که از روی خشم انجام میگیرند.
- ممکن است همین حالا زندگیات را از دست بدهی. بگذار آنچه انجام میدهی و به زبان میآوری و میاندیشی، بر همین مبنا تعیین شود.
- … اما مرگ و زندگی، موفقیت و شکست، درد ولذت، ثروت و فقر و همهی اینها، هم برای انسانهای خوب اتفاق میافتد و هم برای انسانهای بد و هیچکدامشان مایهی شرافت یا شرمساری نیستند و در نتیجه خوب یا بدی در کار نیست.
- این را فراموش نکن که چیزها چه سریع، خودشان در دنیا، و یادشان در زمان ناپدید میشود….
- چه قرار باشد سه هزار سال دیگر زندگی کنی یا ده برابر آن، این را به یاد داشته باش: نمیتوانی زندگی دیگری را جز آنچه در اختیار داری، از دست بدهی، یا جز آنچه در اختیار داری، زندگی دیگری به دست آوری.
- … چراکه نه میتوانی گذشته را از دست داده باشی و نه آینده را. چطور میتوانی چیزی را که در اختیار نداری، از دست دهی؟
- روح آدمی پست میشود:
….
دو: زمانی که به انسانی دیگر پشت میکند یا مانند افراد زودرنج در پی آسیبزدن به دیگری برمیآید.
سه: زمانی که مغلوب لذت یا درد شود.
چهار زمانی که صورتکی بر چهره میزند و چیزی تصنعی یا نادرست میگوید یا انجام میدهد.
پنج:زمانی که اجازه میدهد اعمال و انگیزههایش بدون هدف، تصادفی و بیربط باشد. حتی کوچکترین چیزها نیز باید بهسوی هدفی رهنمون باشند.
- زندگی انسان…
زمانش: زودگذر. ذاتش: متغیر. ادارکش: تیره و تار. وضعیت جسمش: در حال پوسیدگی. روحش: سرگردان. تقدیرش: پیشبینیناپذیر. ماندگاری شهرتش: نامعلوم. جمعبندی: بدن و اجزای آن چونان رودی در گذر و تغییر و روح و راونش چون رؤیا و غبار است. زندگی صحنهی نبرد و سفری بسیار دور از خانه است، و شهرت و اعتبارش فراموششدنی است.
بنابراین چه چیزی است که میتواند هدایتمان کند؟ فلسفه.
که یعنی حواسمان باشد قدرت درونیمان در امان و مصون از خطرات باشد، بر لذت و درد چیره باشد، کاری را بیهدف یا بدون صداقت و از سر حیلهگری انجام ندهد و به انجامدادن یا ندادن کاری از جانب دیگران وابسته نباشد. آنچه اتفاق میافتد و آنچه را نصیبش میشود، حاصل همان جایی بداند که از آن آمده است و از همه مهمتر، با رویی باز مرگ را پذیرا باشد؛ چراکه مرگ چیزی نیست، جز از همگسیختگی عناصری که هر موجود زندهای از آن متشکل است. وقتی هر عنصری از اینکه مدام دچار تغییر و تحول شود، آسیب نمیبیند، چرا انسانها نگران تغییر و ازهمپاشیدن همهی آن بهصورت یکجا هستند؟
مرگ امری است طبیعی و در سیاق طبیعت هیچ شری وجود ندارد.
- میبایست از فکرکردن به مطالب خاصی بر حذر باشی: هرچیز بیربط، هرچیز غیرضروری و صد البته هر فکر شرورانه یا خودخواهانه.
- چیزی که انسان را در بزرگترین مسابقهی جهان قهرمان میکند، مسابقهی استقامت در مقابل حوادث است.
- چگونه رفتار کنم:
هرگز زیر فشار، از روی خودخواهی، بدون دوراندیشی یا هوشیاری عمل نکن.
افکار خود را بزک نکن.
از پرگویی یا کارهای غیرضروری بپرهیز.
محکم روی پا بایست، نه آنکه سرپا نگهت دارند.
- بنابراین تصمیم خود را قاطعانه، یک بار برای همیشه بگیر و به آن بچسب. آنچه بهتر است، انتخاب کن.
اما چیزی بهتر است که به سود من باشد.
آیا آن چیز به سود تو در مقام یک موجود عاقل است؟ پس به سراغ آن برو. یا آنکه به سود تو در مقام یک حیوان است؟ اگر چنین بود، به گفتن آن اکتفا کن و در مقابل آن تسلیم نشو. فقط حواست باشد که خوب تشخیص بدهی کدام است.
- اگر زمان رفتنت فرا رسید، با میل خود برو که این، لازمهی انجامدادن هر کاری با شرف و افتخار است.
- همهچیز را فراموش کن و تنها به این نکته توجه کن و به یاد داشته باش: هرکدام از ما فقط در زمان حال زندگی میکنیم، در همین لحظهی کوتاه. باقی آن را یا قبلاً زیستهایم، یا از دیدن آن عاجزیم.
- هیچچیز بهاندازهی تحلیل منطقی و دقیق هر چیزی که برایمان اتفاق میافتد، برای رشد روحانیمان سودمند نیست.
- عمل بیهدف ممنوع، و از انچه اصول را زیر پا میگذارد بر حذر باش.
- …. منظورم از آرامش، نوعی سازگاری [با شرایط] است.
- فراموش نکن:
که انجامدادن کار درست گاهی نیاز به شکیبایی دارد
- «دنیا چیزی جز دگرگونی نیست. زندگی ما، فقط ادارک است.»
- بخواه که آسیب نبینی، و آسیب نخواهی دید.
احساس آسیبدیدن نکن، تا آسیب ندیده باشی.
- هر اتفاقی، اتفاق درستی بوده است. اگر بادقت نگاه کنی، این را تصدیق میکنی. نه فقط درستترین اتفاقی که ممکن بوده است، بلکه درست؛ چنانکه گویی کسی آن را با ترازو اندازه گرفته باشد.
- طوری زندگی نکن که گویی سالهای نامحدود فرصت داری. سایهی مرگ همواره بر توست. تا زمانی که زنده و توانا هستی، خوب باش.
- هنگامی که دیگر به گفتار و کردار و اعمال دیگران بیاعتنا میشوی، به آرامش خواهی رسید. آنگاه که فقط به اعمال خودت میاندیشی که آیا این کارم درست است؟ آیا عادلانه است؟
- … اما بهفرض آنان که تو را به یاد خواهند داشت، تا ابد زنده باشند و یاد تو نیز فراموشنشدنی باشد. چه سودی برای تو خواهد داشت؟ و منظورم تنها پس از مرگت نیست…
- «اگر بهدنبال رسیدن به آرامشی، کارهای کمتری انجام بده.»
- به ذهن حکیمان نگاه کن، به آنچه میکنند و نمیکنند.
- هیچچیزی که در ذهن دیگران میگذرد، نمیتواند به تو آسیبی برساند.
- مانند سنگی باش که امواج بیوقفه بر آن میکوبند. ذرهای تکان نمیخورد؛
- این اصل را به خاطر بسپار: خود اتفاق به هیچ وجه بدبختی نیست؛ چراکه تحمل وشکست آن خوشبختی عظیمی است.
فصل پنجم
- و سپس به رفتار اطرافیان خود دقت کن. حتی تحمل بهترینشان نیز آسان نیست، تحمل کردن خودت بماند.
- هیچ بلایی برای انسان رخ نمیدهد، مگر آنکه توان تحملش به او عطا شده باشد.
- … اما اجازه نده ذهنت شروع به قضاوت کند و به آنها برچسب «خوب» یا «بد» بزند.
- اگر بتوانی رشد کنی، بیندیشی و مطابق یک نظم عمل کنی، میتوانی زندگی بیدردسری را سپری کنی.
فصل ششم
- بهترین انتقام این است که مانند او نباشی.
- تصور نکن چون انجام آن دشوار است، یعنی ناممکن است؛ بلکه بدان اگر انجام آن در قدرت یک انسان باشد، تو نیز قادر به انجامش هستی.
- اگر کسی بتواند مرا آگاه سازد و نشانم دهد که مرتکب خطایی هستم یا از زاویهی اشتباهی به امور نگاه میکنم، با خوشحالی خود را اصلاح میکنم. چیزی که من پی آن هستم، حقیقت است، و حقیقت هرگز به کسی آسیب نرسانده. آنچه آسیب میزند، اصرار بر فریب خود و غفلت است.
- ننگین یعنی تسلیم شدن روح، هنگام که بدن با قدرت به کارش ادامه میدهد.
- … یادت باشد که تلاش های ما تحت تأثیر شرایط هستند، قرار نبود که کاری محال انجام دهی.
«حالا چه باید کرد؟»
قراربود تلاش کنی و موفق شدی. چیزی که برایش دستبهکار شدی، محقق شد.
فصل هفتم
- آنچه را نداری، به چشم چیزی که اصلا وجود ندارد، بنگر. به آنچه داری نگاه کن، به چیزهایی که بیشترین ارزش را برایشان قائلی، و فکر کن که اگر آنها را نداشتی، باید آرزوی داشتنشان را میکردی. اما مراقب باش. آنقدر از داشتن آنها احساس خوشحالی نکن که زیاد از حد ارزشمند بدانیشان، آنقدر که با از دست دادنشان اندوهگین شوی.
- به خودت اکتفا کن. نیازهای ذهن با انجام کاری که باید، و آرامشی که انجام آن به همراه میآورد، برطرف میشود.
- سوءبرداشتها را دور بینداز.
مانند حیوانی خانگی قلادهی خود را دست دیگران مده.
بودت را به زمان حال محدود کن.
- «و چرا باید از دنیا خشمگین باشیم؟ مگر دنیا خشم ما را میبیند؟»
- فکر کن مردهای و سهمت از زندگی به پایان رسیده است. حالا آنچه واقعاً باقی مانده را سفت بگیر و بهدرستی زندگیاش کن.
- حواست باشد که با دشمان انسانیت آنچنان که بان انسانیت رفتار میکنند، رفتار نکنی.
- راه بهکمالرساندن شخصیت: اینکه هر روز را مانند آخرین روز عمر زندگی کنی، بدون هیجانات، تنبلی یا ظاهرسازی برای دیگران.
فصل هشتم
- قدم اول: مضطرب مباش. همهچیز در اختیار طبیعت است و بهزودی تو هیچکس و هیچ کجا نخواهی بود.
قدم دوم: بر آنچه باید انجام دهی، متمرکز شو. چشم از آن برندار. به خود یادآوری کن که تکلیف تو آن است…. سپس لادرنگ آن را انجام بده و حقیقت را چنانکه میبینی، به زبان آور، اما با مهربانی، با فروتنی و بدون دورویی.
- صبحگاهان هنگامی که برای بیرونآمدن از تخت خود تنبلی پیشه میکنی، به خاطر داشته باش مشخصهی اصلی تو، آنچه یک انسان واقعی را میسازد، کارکردن به همراه دیگران است. خوابیدن را حیوانات نیز بلدند.
- لیاقت تو همین است. امروز میتوانستی خوب باشی؛ اما بهجایش فردا را برمیگزینی.
- درد یا متوجه جسم است (که مشکل جسم است، نه من) و یا مشکل روح. روح میتواند تصمیم بگیرد که صدمه نبیند و از آرامش و وقار خود محافظت کند.
- هنگام بهدستآوردنش باوقار باش، هنگام ازدستدادنش بیاعتنا.
- مشکل اتفاقات بیرونی نیستند؛ بلکه تلقی تو از آنهاست که مشکلزاست. که میتوانی همین حالا آن را از میان ببری.
- از برداشتهای اولیه فراتر نرو، برای مثال اگر کسی به تو توهینی کرده است، تصور نکن که به تو صدمهای زده. مثال دیگر اینکه پسر بیمارم را میبینم؛ اما اینکه «ممکن است از بیماری بمیرد» را نه. بههمان برداشتهای اولیه اکتفا کن.
- در کارهایت بیاحتیاط نباش. در کلامت آشفته نباش. درتفکراتت گنگ نباش. از دیگران منزوی نشو و گریزان نباش.
فصل نهم
- خطاهای دیگرا ن را همان جا که خفتهاند رها کن.
- … از کوچکترین پیشرفتها خوشنود باش و نتیجه را بیاهمیت بدان.
- به اتفاقات بیرونی بیاعتنا باش.
- و در کارهایت به اعتدال پایبند باش.
فصل دهم
- هرچه رخ میدهد، یا تحملپذیر است، یا نیست.
اگر تحملپذیر است، تحملش کن و شکوه سر مده.
اگر تحمل ناپذیر است… پس باز هم زبان به شکایت باز مکن؛ چراکه با مردن تو آن نیز پایان میپذیرد.
هرگز از خاطر مبر: هرآنچه ذهنت بتواند آن را تحملپذیر تلقی کند، قادرخواهی بود آن را تتحمل کنی، کافی است بهگونهای با آن روبه رو شوی که گویی صلاح تو در آن است.
- اگر خطایی مرتکب شدند، با مهربانی خطاشان را اصلاح کن و نشانشان بده کجای کار را به خطار رفته اند. اگر قادر نیستی چنین کنی،لاچرم خدودت را سرزنش کن و نه هیچکس دیگرا را.
- به خاطر بسپار که«عقلانیت» یعنی فهمیدن ماهید واقعی تکتک امور و ازدستندادن تمرکز حواس.
- این همه حدس و گمان از پی چیست؟ میتوان قهم د چه باید کرد. اگر مسیر درست را میبینی، با خرسندی به آن وارد شو، و به عقب بازنگرد. اگر نه، صبر کن و بهترین مشورتهای ممکن را بگیر. اگر چیزی سر راهت قرار گرفت، با قدرت آن را بشکن و از آنچه در اختیار داری، بهترین استفاده را ببر، و چیزی را که درست به نظر میآید، رها مکن. چیز درست همان بهترین هدفی است که باید در رسیدن به آن موفق شویم. اگر هم بنا بر شکستخوردن است، زمانی شکست میخوریم که هرچه در توان داریم، به کار گرفته باشیم.
- بدان که همهچیز محکوم به تسلیم است. اما تنها موجودات عاقل هستند که میهوانند از سر اختیار چنین کنند.
- هیچ یک از ما زمان زیادی نداریم؛ با این حال به گونهای رفتار میکنیم که گویی همهچیز ابدی است…
فصل یازدهم
- … انسان صادق و روراست باید مانند شخصی بدبو باشد که وقتی با او در یک اتاق هستی، متوجه حضورش میشوی…
- خشم و اندوه بسیار آزاردهندهتر از علاتهای خود هستند.
- … وقتی از کوره در میروی، یادت باشد، در خشم هیچچیز مردانهای نیست. این ادب و مهربانی است که انسان… و مرد را می سازد؛…
- … دیوانگی است از انسانی شرور انتظار داشته باشی به دیگران صدمه نزند. خواستن ناممکن است. اینکه اجازه دهیم با دیگران چنین رفتار کنند، اما برای تو استصنا قائل شوند، مغرورانه… و کار یک ظالم است.
- «اگر هدفی استوار در زندگی نداشته باشی، نمیتوانی بهشکلی استوار زندگی کنی.»
فصل دوازدهم
- هرگز از تحیر باز نمیمانم که چگونه خودمان را بیش از دیگران دوستداریم؛ اما نظر آنان بیش از خودمان برایماناهمیت دارد.
اگر این کتاب را خواندهاید، مشتاقم نقد یا سطری را که براتون برجسته بوده بشنوم. تجربهٔ شما همیشه به کاملتر شدن سطرچین کمک میکنه. و اگر در متن هم به لغزش یا نکتهٔ نگارشیای برخوردید، خوشحال میشوم در کامنتها بگویید تا درستش کنم.