سطرچین | نمی‌توانی به من آسیب بزنی

این نوشته بخشی از مجموعه‌ی «سطرچین» است؛ جایی که بخش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خوانم را ثبت می‌کنم. در هر پست از سطرچین معمولاً این‌ها را می‌خونید: معرفی اجمالی کتاب، جملات منتخبی از کتاب که موقع خوندن هایلایت کردم (گاهی هم برداشت یا توضیح کوتاه من درباره‌ی بعضی از آن‌ها)، و در پایان نظر من درمورد کتاب (معمولاً همون یادداشتی که روی گودریدز گذاشتم).

املای واژه‌ها و شکل نگارش کلمات تا حد ممکن مطابق نسخه‌ای از کتاب‌هاست که در اختیارم بوده. فقط فاصله‌گذاری‌ها گاهی بر اساس برداشت من انجام شده (چون از روی نسخه‌ی چاپی همیشه دقیق قابل تشخیص نیست.)، اگر جایی غلط املایی یا خطایی دیدید خوشحال می‌شم توی دیدگاه‌ها بگید تا اصلاحش کنم.

فهرست همه‌ی مطالب سری «سطرچین» را می‌توانید اینجا ببینید.

درباره‌ی کتاب

لینک دادن به صفحهٔ کتاب در سایت ناشر خلاصهٔ یک‌خطی در شروع مطلب

حرفم درباره‌ی این کتاب

کتاب رو به توصیه و پیشنهاد شایان خوندم. مثل همیشه گارد داشتم نسبت به کتاب. اما خوندمش و الان می‌تونم بگم دوستش دارم. کتاب بدی نیست. به کسایی که دوره سختی رو دارن پشت سر می‌ذارن توصیه‌ خواهم کرد بخوانندش.

سطرها

  • اگر با حداکثر توان کارتان را انجام دهید درد خواهید کشید این مأموریت برای این نیست که احساس بهتری داشته باشید برای این است که انسان بهتری باشید و تأثیر بیشتری بر جهان بگذارید.
  • وقتی خسته شدید دست از کار نکشید. هروقت کارتان تمام شد دست از کار بکشید.
  • جبران قرعه‌ی بد تقدیر من فقط و فقط بر دوش خودم بود.
  • یادبگیرید که به آنچه شما را می‌ترساند عشق بورزید، از شکست لذت ببرید، با تمام قوا زندگی کنید، و خودتان را واقعاً بشناسید.
  • با انتخاب آسان‌ترین راه، مشکلات جدیدی خلق می‌کنید.
  • برای تغییر کردن باید به خودتان سختی بدهید. با آن مقابله کنید و با واقعیت روبه‌رو شوید.
  • وقتشه بزرگ بشی و دست از پیدا کردن راه آسون برداری.
  • همه این‌ها تقصیر خودته. همه چی بهم ریخته. روزهای سختی رو تحمل کردی. اما هچکس برای نجاتت نمیاد. همه چی به خودت بستگی داره.
  • اعتماد به نفسی که به دست آورده بودم، از خانوده‌ای عالی یا استعدادی خدادادی به دست نیامده بود؛ بلکه از مسئولیت پذیری شخصی ناشی شده بود و این چیزی بود که برای من احترام به خود به همراه داشت و احترام گذاشتن به خود، همواره راه پیش رو را روشن می‌کند.
  • باید درباره‌ای این که کجا هستید و چه قدم‌هایی هر روز برای دستیابی به ان اهداف مورد نیازند با خود صادق باشید.
  • بهتر کردن خود نیازمند تعهد و انضباط شخصی است.
  • آن‌ها انگیزه نداشتند، مأموریت داشتند.
  • درست همان لحظه، فهمیدم که اگر درجا مقاومت نمی‌کردم و راهم را پیش نمی‌گرفتم و شروع به قدم برداشتن در دشوارترین مسیر نمی‌کردم، در همان جهنمی که در ذهنم ساخته بودم همیشه زندانی می‌ماندم.
  • هیچ شوق و انگیزه‌ای در زندگی من نبود؛ اما خوب می‌دانستم که اگر به زانو زدن در برابر ترس‌ها و احساس بی‌کفایتی‌ام ادامه دهم، درواقع به آن‌ها اجازه داده‌ام آینده‌ام را به من دیکته کنند.
  • هیچ از محدودیت‌های فیزی و ذهنی واقعی نیستند.
  • این را هم می‌دانستم که تحثث غیرممکن‌ها، ذره ذره شجاعت و سرسختی من را می‌طلبد. این یعنی من باید به ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها رنج بی وقفه تن می‌دادم. باید خودم را تحت فشار قرار می‌دادم و به پرتگاه مرگ می‌کشاندم. باید این احتمال واقعی را که حتی ممکن است بمیرم هم قبول می‌کردم؛ چون این بار هرقدر قلبم تند می‌زد و هرقدر هم که درد می‌کشیدم قرار نبود جا بزنم.
  • من با تمام داشته‌هایم روی خودم شرط بستم، آن هم بدون هیچ تضمینی.
  • لعنتی! اگه خیلی راحت جا بزنی موفق نمی‌شی! هیچ راه میون‌بری واسه‌ت وجود نداره گاگینز!
  • هروقت به‌خاطر گرسنگی یا خستگی، وسط دویدن یا شنا کم می‌آوردم برمی‌گشتم و به خودم سخت‌تر می‌گرفتم.
  • نگران بودم که نکن آن یک بارفیکس یا آن دور آخر شنا یا آن چهارصد متری که از مسیر نرفته بودم به قیمت فرصتی طلایی در زندگی‌ام تمام شود.
  • تصمیم من به این ربط داشت که من چه کسی بودم و می‌خواستم به چه کسی تبدیل شوم.
  • از گذشته‌ای فرار می‌کردم که دیگر من را تعریف نمی‌کرد و به سمت آینده‌ای می‌رفتم که هنوز چیز زیادی از آن نمی‌دانستم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که قرار بود سختی بکشم و البته هدف داشتم. و این که من آماده بودم.
  • اولین قدم در مسیر رسیدن به ذهن قوی این است که به طور منظم از کنج راحتی خود بیرون بیایید. یک بار دیگر دفترچه‌ی خاطرات خود را مرور کنید و کارهایی را یادداشت کنید که انجام‌شان را دوست ندارید یا برای‌تان ناخوشایندند. مخصوصاٌ کارهایی که می‌دانید برای شما خوب هستند. حالا به سراغ یکی از این کارها بروید و آن را انجام دهید و تکرارش کنید.
  • انجام کارهایی که شما را اذیت می‌کنند، هرقدر هم که کوچک باشند، به قوی کردن شما کمک می‌کند. هرقدر بیش‌تر اذیت شوید، قوی‌تر خواهید شد و خیلی زود در شرایط استرس‌زا با خودتان گفت‌وگویی سازنده و مثبت خواهید داشت.
  • نکته این‌جاست که حتی در ناامید کننده‌ترین روزها هم می‌توانید روی راه فراری واقعی از جهنم تمرکز کنید. (کاری که به هدف‌ ضرر نزنه اما انرژی شما رو بیشتر کنه)
  • همه چیز در زندگی بازی‌ای ذهنی است! هر زمانی که در بازی‌های زندگی گیر بیفتیم، چه کوچک و چه بزرگ،‌فراموش می‌کنیم که درد هرقدر هم شدید باشد و شکنجه هرقدر هم آزار دهنده باشد و خلاصه هر چیز بدی بلاخره تمام می‌شود.
  • زمینه را بشناسید، خودتان را بشناسید و بهتر است دشمن‌تان را هم با جزئیات بشناسید.
  • باید جواب سؤال ساده‌ای را که مطمئناً مثل یک حباب سر برخواهد آورد از حفظ باشید:« من چرا اینجام؟»
  • بدانید چرا می‌جنیگد تا بتوانید در نبرد بمانید!
  • هیچ‌گاه فراموش نکنید که تمام عذاب‌های روحی و جسمی محدود هستند!
  • باید وقتی بدترین احساس را دارید بهترین چهره‌تان را به نمایش بگذارید.
  • حتی شجاع‌ترین ما باید آماده‌ی قبول خطرات وظایفی باشد که به نظر ورای توانایی‌های‌مان می‌رسند.
  • مسئله این بود که تمایل داشتم چطور از من یاد شود.
  • هر کاری را دقیقاً همان‌طوری که به شما می‌گویند انجام دهید و طوری هدف‌گذاری کنید که از معیاری به عنوان نتیجه‌ی ایدئال تعیین می‌کنند فراتر بروید.
  • نشان دهید شما که هستید و که می‌خواهید باشید.
  • با هرکسی که سروکار دارید هد‌ف‌تان این باشد که مجبورشان کنید ببینند که شما به چیزی دست یافته‌اید که آن‌ها خودشان هیچ‌وقت نمی‌توانستند به آن برسند. باید بخواهید آن‌ها با خود فکر کنند که شما چقدر شگفت‌انگیز هستید. منفی بودن آن‌ها را بگیرید و با تمام وجود از آن استفاده کنید تا بر وظایف محول شده احاطه پیدا کنید. روح آن‌ها را بگیرید.
  • برای ذهن نیز اصل مشابهی وجود دارد. تا زمانی که سختی‌هایی مانند آزار، قلدری، شکست و ناامیدی را تجربه نکیند، ذهن‌تان سست و در معرض خطر باقی می‌ماند. تجارب زندگی، مخصوصاً تجربه‌های منفی، به چغر شدن ذهن کمک می‌کند.
  • راحتی معمولی بودن احساس آرامشی شیرین دارد. (تسلیم نشوید.)
  • مشابه استفاده از انرژی حریف برای به دست آوردن یک امتیاز، تکیه به ذهن چغر می‌تواند در گرماگرم مبارزه فکر شما ره به خوبی تغییر دهد. یادآوری این که چه سختی‌هایی تحمل کرده‌اید و این چگونه ذهن‌تان را نیرومند کرده است می‌تواند شما را از حلقه‌ی منفی ذهنی خارج کند و کمک‌تان کند آن وسوسه‌های یک ثانیه‌ای ضعیف برای تسلیم شدن را پشت سر بگذارید و بتوانید از موانع با قدرت بگذرید.
  • چون وقتی درد را به عنوان فرایند طبیعی بپذیرید و تسلیم نشوید، دستگاه عصبی سمپاتیک‌تان فعال خواهد شد و باعث تغییر جریان هورمون‌های‌تان می‌شود.
  • همه‌ی ما این احساسات را تجربه کرده‌ایم. آن صبح‌هایی که می‌خواهید هرکاری کنید جز اینکه به دویدن تان بروید؛ اما بعد از بیست دقیقه از آن، احساس انرژی می‌کنید. این کار دستگاه عصبی سمپاتیک است. چیزی که من متوجه شده‌ام این است که اگر بدانید چگونه ذهن‌تان را مدیریت کنید، می‌توانید با یک اشاره آن سیتم را بیدار کنید.
  • مجبور نیستید تردیدتان را به اتاقک خلبان راه دهید! می‌توانید تردید را عنوان یک مسافر عقب نشسته تحمل کنید.؛ اما اگر تردید را در صندلی خلبان بگذارید، شکست حتمی است. یادآوری این که پیش از این، بارها بر مشکلات غلبه کرده‌اید و همیشه از مبارزه جان سالم به در برده‌اید، مکالمات ذهنی‌تان را تغییر می‌دهد. این کار باعث می‌شود شک و تردیدها را کنترل و مدیریت کنید و روی تک تک گام‌های ضروری برای انجام وظیفه‌ی فعلی‌تان تمرکز کنید.
  • دلیل این که موقع ناامیدی باید بیش‌ترین فشار را به خودتان بیاورید این است که به چغری ذهن‌تان کمک می‌کند و به همین دلیل است که باید بهترین عملکردتان را هنگامی نشان دهید که کم‌ترین انگیزه را دارید.
  • احساس می‌کردم همه چیز را از دست داده‌ام؛‌ اما هنوز نفس می‌کشیدم و این یعنی باید راهی برای ادامه دادن پیدا می‌کردم. باید شک را در خودم از بین می‌بردم و قوی‌تر می‌شدم تا بتوانم باور کنم که من برای چیزی بیش‌تر از سرباز ردی یگان ویژه بودن به دنیا آمده‌ام.
  • من از گذشته‌ام گریزان بودم و ددر نتیجه از خودم نیز گریزان شده بودم. بنیان و شخصیت من با گریز تعریف شده بود.
  • اگر شما یکی از معدود افرادی هستید که این را تصدیق می‌کنید و می‌خواهید آن زخم‌ها را مداوا کنید و شخصیت‌تان را تقویت کنید، راهش این است که به گذشته برگردید و با آن اتفاقات و تمام تأثیرات منفی‌شان مواجه شوید و آن‌ها را به عنوان نقاط ضعف شخصیت‌تان بشناسید و بپذیرید می‌توانید از فرار از گذشته‌تان دست بکشید. حالا می‌توان این حوادث را به طور مؤثری مثل سوخت برای بهتر و قوی‌تر شدن در نظر گرفت.
  • من از زیبایی بی‌رحمانه‌ی تماشای روح یک مرد که تخریب می‌شد اما دوباره برمی‌خواست تا بر تمام موانع راهش غلبه کند نیرو می‌گرفتم.
  • برای زندگی در این دنیای بی رحم باید حقایق تلخ را بپذیرید.
  • تنها چیزی که باعث می‌شد ادامه دهم دانستن این بود که هرچیزی که بر من گذشته بود ذهن مرا چغرتر کرده بود.
  • به جای تمرکز روی مسائل بیهوده‌ای که نمی‌توانید تغییرشان دهید چیزهای را تصور کنید که می‌توانید انجام دهید. مانعی را در راه خود برگزینید یا هدف جدیدی تعیین کنید و علبه بر آن یا دستیابی به آن را تجسم کنید. من قبل از این که در فعالیت چالش برانگیزی شرکت کنم، ابتدا تصویری از موفقیتم می‌کشم. هر روز به آن فکر می‌کنم و وقتی درحال تمرین یا رقابت یا انجام کاری هستم که خودم انتخاب کرده‌ام این احساس من را به جلو می‌راند.
  • شما هچنین باید چالش‌های را تجسم کنید که احتمالاً به وجود می‌ایند و تعیین کنید که چگونه می‌خواهید بر این مشکلات غلبه کنید.
  • اگر موفق شوید درمیابید که پس از پایین رنج، زندگی دیگری منتظر شماست.
  • هزینه تکبر بسیار بالا بود.
  • تنها چیزی که می‌فهمی اینه که هیچ وقت تسلیم نشی.
  • او به مرحله‌ای از خودشناسی رسیده بود که تنها پس از خورد شدن هیچ شدن و سپس باز تلاش کردن به دست می‌آمد.
  • چرا؟ چرا هنوز با خودت این کار رو می‌کنی گاگینز؟ داد زدم: چون تو یه لعنتی سرسختی.
  • صداهای درون سرم آزار دهنده بودند. باید دوباره بلند داد می‌زدم. تلاشم داشت نتیجه می‌داد. وقتی دریافت که صرف این که هنوز در مسابقه هستم خودش معجزه است، بلافاصله تولید انرژی را احساس کردم؛ ولی این معجزه نبود. خدا پایین نیامده بود تا مرا مستفیض کند. من این کار را کردم! پنج ساعت قبل باید مسابقه را ترک می‌کردم؛ اما ادامه دادم. دلیل این که هنوز شانس دارم خودمم.
  • از آن زمان، ظرف شیرینی به مفهومی تبدیل شد که هر زمان که باید به خودم یادآوری کنم چه کسی هستم و چه از من برمی‌آید از آن استفاده می‌کنم. درون همه‌ی ما ظرفی از شیرینی هست؛ چرا که زندگی با توجه به ماهیت خود همیشه ما را آزموده است. حتی اگر اکنون حس خمودگی دارید و فکری می‌کنید که زندگی شما را زمین زده است،‌ تضمین می‌کنم که می‌توانید زمان‌هایی را به خاطر بیاورید ک هبر احتمالات غلبه کرده‌اید و طعم موفقیت را چشیده‌اید.
  • اما حتی یک پیروزی کوچک برای این که علاقه‌ام به آموختن را حفظ کرده و بیشتر تلاش کنم کافی بود.
  • اگر هنوز به موفقیت بزرگی دست نیافته‌اید که به آن تکیه کنید اشکالی ندارد. پیروزی‌های کوچک‌تان شیرینی‌هایی هستند که باید مزه کنید؛ ولی مطمئن شوید که از آن‌ها لذت می‌برید.
  • ببینید در ظرف شیرینی شما چه چیزهایی هست. دفتر خاطرات‌تان را دوباره باز کنید. همه را بنویسید. به خاطر داشته باشید که این فقط گردشی شادی بخش در اتاق جوایز شخصی شما نیست. فقط فهرست موفقیت‌های‌تان را ننویسید. موانعی که در زندگی بر آن‌ها فائق آمده‌اید، مثل ترک سیگار و غلبه بر افسردگی یا لکنت را نیز بنویسید. کارهای کوچکی را اضافه کنید که یک بار در انجام‌شان شکست خوردید؛ ولی برای بار دوم و سوم تلاش کردید و در نهایت موفق شدید. حس کنید که غلبه بر آن نبردها و رقبا و پیروزی چطور بود. سپس مشغول شوید.
  • پیش از هربار تمرین، اهداف بنلدپروازانه‌ای برای خود تعیین کنید و بگذارید پیروزی‌های گذشته شما را به رکوردهای شخصی جدید برسانند.
  • فرصتی پیش روی من قرار گرفته بود و اگر شما فرصتی پیش روی من بگذارید من آن فرصت لعنتی را از آن خودم می‌کنم!
  • عاشق این بودم که ساعت پنج صبح بیدار شوم تا بتوانم پیش از شروع ساعت کاری‌ام سه ساعت تمرینات هوازی به حسابم ریخته باشم، در حالی که بسیاری از هم‌تیمی‌هایم حتی قهوه‌ی صبحانه‌شان را تمام نکرده بودند. این مسئله نوعی برتری ذهنی به من می‌داد، نوعی خودآگاهی بهتر و مقدار زیادی اعتماد به نفس که باعث می‌شد من مربی بهتری در یگان ویژه باشم. این چیزی است که از برخاستن و آغاز تلاش از هنگام سحر نصیب‌تان خواهد شد. باعث می‌شود در تمام جنبه‌های زندگی بهتر شوید.
  • یاد گرفته‌ام تنها زمانی که دردها و رنج‌ها و محدودیت‌های متصور شده‌ی خودم را پشت سر می‌گذارم قادرم از لحاظ فیزیکی و ذهنی به چیز بیش‌تری دست‌یابم، هم در مسابقات استقامتی و هم در زندگی واقعی
  • متأسفانه بیشتر ما پس از صرف تنها ۴۰ درصد از حداکثر تلاش خود، تسلیم می‌شویم. حتی زمانی که حس می‌کنیم به نهایت توان خود رسیده‌ایم هنوز ۶۰ درصد دیگر برای ارائه دادن داریم! این‌ها هم زیر سر گاورنر است! زمانی که متوجه حقیقت این مسئله شوید تنها کافی است تحمل درد خود را بالا ببرید، از هویت خود دست بکشید، و تمام داستان‌هایی را که تنها باعث محدود شدن‌تان می‌شدند کنار بگذارید تا بتوانید به آن ۶۰ درصد برسید و بعد به ۸۰ درصد و فراتر از آن، بدون این که تسلیم شوید.
  • من وسوسه‌ی راضی شدن به کم‌تر را درک می‌کنم؛ اما همچنین می‌دانم که این وسوسه از تمایل ذهن شما برای راحتی برخاسته است و شما حقیقت را نمی‌گویید.
  • این یعنی مجبورید درد را دنبال کنید، گویی دنبال کردن درد شغل لعنتی شماست!
  • اگر کاری را ادامه بدهید که سعی می‌کند شما را از پا دربیاورد، همچنان به پاداش خود خواهید رسید.
  • جمله‌ی خستگی از همه‌ی ما بزدل می‌سازد بسیار درست است.
  • ماندن در مبارزه همیشه سخت‌ترین و در عین حال ثمربخش‌ترین گام اول است.
  • در هر شکستی سودی نهفته است، حتی اگر این سود فقط این باشد که برای آزمون بعدی تمرین نکرده باشید؛ زیرا آن آزمون بعدی بلاخره از راه خواهد رسید. مطمئن باشید.
  • تحقیق بخشی از اماده سازی است و تجسم کردن بخش دیگر آن.
  • خودتان را آماده کنید! می‌دانیم که زندگی ممکن است سخت باشد.
  • قوانین طبیعت گاگینز:
    شما را مسخره خواهند کرد؛
    شما احساس تردید درونی خواهید کرد؛
    ممکن است همیشه در اوج خود نباشید؛
    ممکن است در هر موقعیت خاصی، شما تنها فرد سیاه پوست، سفید پوست، آسیایی،‌ لاتین،‌زن، مرد یا…. باشید؛
    زمان‌هایی خواهند رسید که شما احساس تنهایی خواهید کرد.
  • باید حاضر باشید با خودتان بجنگید و هویتی کاملاً جدید خلق کنید.
  • در نهایت باید بگویم که زندگی نوعی بازی ذهنی بزرگ است و شما تنها رقیب خودتان هستید.
  • باید به سخت کارکردن عادت کنید؛ چرا که شور و علاقه و وسواس و حتی استعداد، تنها در صورتی مفید هستند که اخلاق کاری را پشتوانه‌ی آن‌ها کنید.
  • زندگی همیشه سرسخت‌ترین ورزش استقامتی خواهد بود. وقتی سخت تمرین می‌کنید آرامش خود را از بین می‌برید و ذهن خود را چقر می‌کنید و به رقیت همه‌فن حریف‌تری تبدیل می‌شوید که تمرین کرده تا در هر شرایطی راهی برای پیشروی پیدا کند؛ زیرا زمان‌هایی خواهد رسید که سختی‌های زندگی جزئی نیستند. گاهی زنگی مستقیماً قلب‌تان را نشانه می‌رود.
  • از نظر من، آن طوفان زمستانی صحنه‌ای بود برای تبدیل شدن به مردی غیرمتعارف‌تر در میان مردان غیر متعارف.
  • فرقی نمی‌کند چه کسی باشید، زندگی به شما هم چنین فرصت‌هایی می‌دهد تا ثابت کنید خاص هستید. از میان همه‌ی اقشار کسی پیدا می‌شود که از این لحظات لذت می‌برد و وقتی چنین کسی را می‌بینم فوراً تشخیص می‌دهم.
  • همه‌ی ما می‌توانیم آن کسی باشیم که شب و روز مشغول پرواز است؛ اما وقتی به خانه می‌رسد و می‌بیند کثیف است،‌ به جای سرزنش کردن خانواده و هم اتاقی‌هایش، همان لحظه شروع به تمیز کردن می‌کند، زیرا نمی‌تواند وظایف ناتمام را نادیده بگیرد.
  • رهبر واقعی خسته می‌ماند، از غرور متنفر است، و هیچ گاه به ضعیفان به چشم حقارت نگاه نمی‌کند. او برای مردانش می‌جنگد و الگوی دیگران است. خاص شدن در میان خاص‌ها یعنی این؛ یعنی باید یکی از بهترین‌ها باشیم و به دیگران هم کمک کنیم بهترین خودشان را نشان دهند. این درس مهمی بود.
  • هیچ‌کس توجه نمی‌کرد؛ ولی وقتی پای طرز فکر در میان باشد اهمیتی ندارد که بقیه توجه می‌کنند یا نه.
  • چیزی که باعث فاصله‌ی من و تقریباً تمام افراد دیگر جوخه می‌شد این بود که من اجازه نمی‌دادم اشتیاقم برای آسودگی بر من غالب شود. مصمم بودم تا با خودم بجنگم تا بهتر شوم.
  • آغاز از صفر طرز فکری است که می‌گوید یخچال من هنوز پر نشده است و هرگز پر نخواهد شد. همیشه می‌توانیم قوی‌تر چابک‌تر شویم، چه از نظر ذهنی و چه جسمی. می‌توانیم همیشه تواناتر و مطمئن‌تر شویم؛ بنابراین؛ هرگز نباید احساس کنیم دیگر کارمان تمام شده است. همیشه چیزهای بیش‌تری وجود دارد.
  • نمی‌توانیم همه‌ی متغیرهای زندگیمان را کنترل کنیم. مسئله این است که با فرصت‌هایی که برای ما فراهم می‌شود یا از ما گرفته می‌شود چه کار می‌کنیم؛ زیرا آن‌ها پایان داستن را تعیین می‌کنند.
  • همیشه باید در جست‌وجوی چیزهای بیشتری باشید. بزرگی چیزی نیست که اگر یک بار به آن رسیدید تا ابد با شما بماند. بزرگی مانند روغن در تابه‌ای داغ سریع ناپدید و بخار می‌شود.
  • ما نیاز داریم اطراف‌مان را با افرادی پر کنیم که به ما چیزی می‌گویند که نیاز داریم بشنویم، نه چیزی که می‌خواهیم بشنویم؛ در عین حال به ما این احساس راندهند که دربرابر سدی گذرناپذیر قرار گرفته‌ایم.
  • در زندگی هیچ نعمتی به اندازه‌ی شکست مورد چشم پوشی واقع نشده و اجتناب ناپذیر نبوده است.
  • اگر شکست‌های‌تان را به خوبی کالبدشکافی کنید، سرنخ‌هایی خواهید یافت که کجا به اصلاحات نیاز دارید و چطور در نهایت به هدفتان می‌رسید.
  • هرکس گاهی شکست می‌خورد. قرار نیست زندگی منصفانه باشد؛ چه رسد به این که به هر خواسته‌ی شما تن بدهد.
  • شانس دیوانه‌ای دمدمی مزاج است و همیشه به دلخواه شما پیش نمی‌رود. نمی‌توانید در این تصور گرفتار شوید که فقط به این دلیل که امکانی را برای خودت تصور کرده‌اید به نوعی لایق آن هستید. ذهن استحقاق طلب شما فقط باری اضافه است.
  • بر این تمرکز نکنید که لیاقت چه چیزی را دارید. هدف‌تان چیزی باشد که حاضرید برای کسب آن بکوشید.
  • زندگی یک بازی خیالی طولانی است که هیچ تابلوی امتیاز و دواری ندارد.
  • باید بدانید در هر مرحله چگونه فکر می‌کرده‌اید؛ زیرا تمام مسئله طرز تفکر شماست.
  • صدای بیرونی نیست که شما را از پا درمی‌آورد آن چه به خود می‌گویید اهمیت دارد. مهم‌ترین گفت‌وگوهایی که در زندگی تجربه می‌کنید گفت‌وگوهایی هستند که با خودتان دارید. شما با آن‌ها بیدار می‌شوید، با آن‌ها راه می‌روید، با آن‌ها به خواب می‌روید، و در نهایت بر اساس آن‌ها عمل می‌کنید؛ فارغ از اینکه بد باشند یا خوب.

اگر این کتاب را خوانده‌اید، مشتاقم نقد یا سطری را که براتون برجسته بوده بشنوم. تجربهٔ شما همیشه به کامل‌تر شدن سطرچین کمک می‌کنه. و اگر در متن هم به لغزش یا نکتهٔ نگارشی‌ای برخوردید، خوشحال می‌شوم در کامنت‌ها بگویید تا درستش کنم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت