این نوشته بخشی از مجموعهی «سطرچین» است؛ جایی که بخشهایی از کتابهایی که میخوانم را ثبت میکنم. در هر پست از سطرچین معمولاً اینها را میخونید: معرفی اجمالی کتاب، جملات منتخبی از کتاب که موقع خوندن هایلایت کردم (گاهی هم برداشت یا توضیح کوتاه من دربارهی بعضی از آنها)، و در پایان نظر من درمورد کتاب (معمولاً همون یادداشتی که روی گودریدز گذاشتم).
املای واژهها و شکل نگارش کلمات تا حد ممکن مطابق نسخهای از کتابهاست که در اختیارم بوده. فقط فاصلهگذاریها گاهی بر اساس برداشت من انجام شده (چون از روی نسخهی چاپی همیشه دقیق قابل تشخیص نیست.)، اگر جایی غلط املایی یا خطایی دیدید خوشحال میشم توی دیدگاهها بگید تا اصلاحش کنم.
فهرست همهی مطالب سری «سطرچین» را میتوانید اینجا ببینید.
دربارهی کتاب
✍️ نویسنده: والریا لوئیزلی 🗣 مترجم: کیوان سررشته 📚 انتشارات: اطراف 📆ت شروع: ۱۴۰۳/۰۱/۰۰ 📆 ت پایان: ۱۴۰۳/۰۴/۰۸
حرفم دربارهی این کتاب
سطرها
- برودسکی بین آن یک اتاق و نصفی در سنپترزبورگ و قبرش در ونیز در فضاهای موقت دیگری هم ساکن بوده؛ اتاق خواب دیگران، اتاق هتلها، آپارتمانها، سلول زندانها، تخت بیمارستانهای روانی. ولی شاید هر آدمی فقط دو سکونتگاه حقیقی داشته باشد: خانهی کودکی و قبر.
- تنها تسلای ما در مقابل بدبختیهایمان حواسپرتی است، و با اینخال بزرگترین بدبختی ما هم همان است.
- طرفداران پیاده روی راه رفتن را تا حد فعالیتی ادبی بالا بردهاند. از فیلسوفان مشائی گرفته تا فلانورهای مدرن، آهسته قدمزدن تبدیل شده به بوطیقای تفکر، مقدمهی نوشتن و محلی برای مشورت با الهههای الهام.
- کلمهی مشاء در لغت به معنای راهرونده است و به مکتب فلسفی ارسطو و پیروانش اشاره میکند.
- کلمهی نوستالژی اختراع پزشکی ارتشی به نام یوهانس هوفر بود. هوفر مسئول درمان سربازانی سوئیسی بود که بعد از مدتها حضور در کشورهای خارجی به عارضههای مشترکی مبتلا شده بودند: سردرد، بیخوابی، دلتنگی، شنیدن صدا و دیدن روح. سربازان تبعیدی وجهی غمزده و حتی رؤیاگون پیدا میکردند – جوری راه میرفتند انگار در این جهان نیستند و در تصوراتشان نمیتوانستند حال و گذشته را از هم تشخیص دهند.
هوفر علائم تک تک سربازانی را که سال ۱۶۸۸ به اتاق مشاورهاش قدم میگذاشتند یادداشت میکرد. هرچه فهرست بیماران نوستالژیک بیشتر میشد، صبر او هم برای دستهبندی این موارد مشابه در یک شاخهی خاص علم آسیب شناسی کمتر میشد. هوفر، مثل کسی که منتظر گذشتن ستارهای دنبالهدار نشسته تا نامش را در نقشهی آسمان ثبت کند، منتظر آمدن آخرین سرباز ماند تا بعد روی فرضیهاش اسم بگذارد. آن وقت بود که با رضایت دفترچهاش را بست و شروع کرد به نگارش رسالهی طب در باب نوستالژی.
نوستالژی به گفته هوفر نوعی بیماری است که خودش را با نشانهای خاص بروز میدهد: درد (آلژیا) برای خانه (نوستوس). او همچنین اعتقاد داشت که برای این مرض هم، مثل هر بیماری دیگری، میشود درمانی پیدا کرد. اگر نوستالژی تمنای چیز مشخصی باشد شاید بشود با انداختن سایهی سنگین آنچه هست بر خاطره آنچه بوده بیماری را شکست داد. مثلاً زالو باعث میشود حواس از درد انتزاعی فقدان خانه پرت شود به درد کاملاً واقعی گزش. یا تریاک قصههایی سرخوشانه میسازد که خاطرهی گذشته را مه آلود میکند.
ولی سربازان کمکم در برابر این درمانها مقاوم شدند. هوفر بعد از آزمایشهای متعدد نتیجه گرفت هیچ دارویی مؤثرتر از فرستادن سربازها به خانه نیست.
- شاید یادگیری حرف زدن کشف قدمبهقدم این باشد که ما نمیتوانیم هیچ چیزی درباهی هیچ چیزی بگوییم.
- در شهر – در کتاب- بیهوده به گذرگاهها سر میزنیم و دنبال نوستالژیهایی میگردیم که دیگر مال ما نیست. محال است برگردیم به جایی و همان طوری بیابیمش که آخرین بار ترکش کرده بودیم.
- میدانم بعضی از خاطرهها تخیلاتی است که در آینده ساخته شده.
- سالبد میگوید مهاحر کسی است که – هر حا برود – دنبال همنوعش میگردد.
- وقتی آدمهایی با حداقل بهرهی هوشی مدام به مسائل مربوط به هویت، زندگی یا مرگ فکر میکنند احتمالاً دیر یا زود به نتیجهای منطقی یا حتی جدید میرسند. من هیچ وقت نتوانستهام وقت زیادی روی این موضوعات بگذارم: بعد از یکی دو دقیقه حواسم پرت میشود و جاهای عجیبی از بدنم به خارش میافتد. برای همین هم هیچ وقت به هیچ نتیجهی واقعاً جالبی در مورد خودم نرسیدهام.
اگر این کتاب را خواندهاید، مشتاقم نقد یا سطری را که براتون برجسته بوده بشنوم. تجربهٔ شما همیشه به کاملتر شدن سطرچین کمک میکنه. و اگر در متن هم به لغزش یا نکتهٔ نگارشیای برخوردید، خوشحال میشوم در کامنتها بگویید تا درستش کنم.