این نوشته بخشی از مجموعهی «سطرچین» است؛ جایی که بخشهایی از کتابهایی که میخوانم را ثبت میکنم. در هر پست از سطرچین معمولاً اینها را میخونید: معرفی اجمالی کتاب، جملات منتخبی از کتاب که موقع خوندن هایلایت کردم (گاهی هم برداشت یا توضیح کوتاه من دربارهی بعضی از آنها)، و در پایان نظر من درمورد کتاب (معمولاً همون یادداشتی که روی گودریدز گذاشتم).
املای واژهها و شکل نگارش کلمات تا حد ممکن مطابق نسخهای از کتابهاست که در اختیارم بوده. فقط فاصلهگذاریها گاهی بر اساس برداشت من انجام شده (چون از روی نسخهی چاپی همیشه دقیق قابل تشخیص نیست.)، اگر جایی غلط املایی یا خطایی دیدید خوشحال میشم توی دیدگاهها بگید تا اصلاحش کنم.
فهرست همهی مطالب سری «سطرچین» را میتوانید اینجا ببینید.
دربارهی کتاب
✍️ نویسنده: لئو تولستوی 🗣 مترجم: یوسف قنبر 📚 انتشارات: قطره
حرفم دربارهی این کتاب
وقتی کتاب رو میخوندم خودم هم در بستر بیماری بودم. (الان هم که دارم مینویسم لباس عافیت رو نپوشیدم هنوز) ارتباط خیلی خوبی من با کتاب گرفتم. با توجه به اینکه تقریباً در شرایط مشابهی با ایوان ایلیچ قرار گرفته بودم، اینکه نویسنده چطور انقدر دقیق احساسات فردی در چنین شرایطی رو توصیف کرده برام خیلی جالب بود. به افرادی که در بازهای از زندگیشون با بیماری سختی دست و پنجه نرم کردن یا میکنن خیلی توصیه میکنم خوندنش رو. یا به افرادی که نزدیکان و یا عزیزانش درگیر بیماری هستند. (امیدوارم که همیشه سلامت باشید.)
سطرها
- استنباط ایوان ایلیچ از استنتاج پزشک این بود که وضع جسمانیاش خوب نست، ولی این مسئله اهمیتی برای پزشک یا کس دیگری ندارد. این استنباط او را به طور دردناکی حیرتزده ساخت و سبب شد که او برای خود بهشدت احساس شفقت کند و از پزشک که نسبت به مسئلهای با این مایه از اهمیت بیاعتناست به حدت برنجد.
- در گذشته بدبختی را با شهامت تحمل میکرد، چون اطمینان داشت که بالاخره بر آن فایق خواهد آمد و در مقابل قلاکت مقاوت میکرد، زیرا خاطر جمع بود که سرانجام پیروز خواهد شد و تمام امتیازات بازی را از آن خود خواهد ساخت، ولی اکنون با هر اتفاق ناگواری دلش فرومیریخت و دچار یأس و ناامیدی میگشت.
- او با مطالعهی کتب پزشکی و مشورت با پزشکان مختلف اوضاع را برای خود دشوارتر ساخت.
- و او میبایست این چنین به زندگی ادامه میداد – تک و تنها بر لبهی پرتگاه فنا و بدون یاری بصیر و یاری شفیق.
- ایوان ایلیچ دوباره نالید ولی نه از درد که همچنان عذابآور بود، بلکه از درماندگی.
- لحظهای قطرها از امید میدرخشید و لحظهای دیگر دریایی از ناامیدی میخورشید و همیشه هم درد و فلاک ادامه مییافت. فلاکت در تنهایی غیرقابل تحمل بود و او تمایل داشت که کسی را صدا بزند ولی میدانست که با این کار خود اوضاع و احوال را بدتر خواهد ساخت.
- ایوان ایلیچ با چشمانی که از بیم و امید سوسو میزد، به پزشک نگریست و با حجب و حیا از او پرسید که آیا احتمال بهبودیاش وجود دارد یا نه و پزشک در پاسخ گفت که او آن را ضمانت نمیکند ولی محتمل میداند.
- و سپس خود را رها ساخت و مثل بچهها گرسیت – از درماندگیاش، از تنهایی وحشتناکش، از بیعاطفگی مردم و بیاعتنایی آسمان گریست.
- اندیشید:«همهی اینها برای چیست؟ چرا به دنیا آمدهام و به تقاض کدامین گناه باید اینچنین عذاب بکشم؟» انتظار دریافت جوابی را نداشت و برای آن گریست که نه جوابی در کار بود و نه متحمل.
- «دایماً در حال سقوط بودم ولی گمان میبردم که دارم صعود میکنم. ببله، وضع اینطور بود. درحالیکه دیگران میپنداشتند که دارم ترقی میکنم، زندگی داشت در زیر پایم فرومیریخیت.
اگر این کتاب را خواندهاید، مشتاقم نقد یا سطری را که براتون برجسته بوده بشنوم. تجربهٔ شما همیشه به کاملتر شدن سطرچین کمک میکنه. و اگر در متن هم به لغزش یا نکتهٔ نگارشیای برخوردید، خوشحال میشوم در کامنتها بگویید تا درستش کنم.